غبار کهنه ی غم ها
غبار کهنه ی غم ها
تمام خاطراتم در دل اشعار می گرید
نگاه کن انتهای دفترم خودکار می گرید
نفس در قاب این عکس قدیمی باز می ماند
که حتی از فشار غصه ام دیوار می گرید
میان صخره ی تنهایی ام آوای دل گم شد
سکوت مبهمی بر هر نت گیتار می گرید
مرا آتش زدند وقصه ام در باد پیچیده
غبار کهنه ای در کوچه ی دلدار می گرید
ربودی خنده هایت را دراین بن بست بی سایه
هنوز از پشت شیشه آخرین دیدار می گرید
به هر سو می روم اما تو از چشمم نمی افتی
درون سینه ام بغضی پر از اسرار می گرید
شبی دیدم که مهتاب از پس ابری پریشان است
بر احوالم سناره ، با لب تبدار می گرید
ولی پایان این غم ها چه خواهد شد نمیدانم
اگر من هم بخندم، آسمان ناچار می گرید
#لیلا – رضاییان
۱۴۰۵. خرداد


