من فلسفهی عشقِ تو را پاک کشیدم
در سینهی خود، لالهی دل، خاک کشیدم.
آرامشِ ما را به چه قیمت کند این عشق؟
در داد و ستدها، لبِ پژواک کشیدم.
با سُرسُره یِ خلق به زیر آمدم از کوه؛
تاوانِ من این بود که خاشاک کشیدم.
با عشق، چراغ دلِ من داغِ تو دارد؛
با شعلهی خود بودم و ادراک کشیدم.
ترویج کند یادِ تو را این تبِ دریا؛
در ساحلِ دیدارِ تو، کولاک کشیدم.
ساسان سلیمی (س.س.سکوت)


