آشفتهترین باز، هزاران گِله دارد؛
هر واژه، دری بسته به لب، جان گِله دارد.
آشوب غریبیست کنارِ لبِ ساحل؛
موجِ دلِ من، با تو شتابان گِله دارد.
تصویر گُل و سنبل و آوارِ علفزار،
در قلبِ خزانم، شده تاوان، گِله دارد.
پیچیده قدمهای مرا بویِ جدایی؛
بادی شدهام، با لبِ باران گِله دارد.
سرنامهی برگِ دلِ من، با قلمِ شرم،
هر لحظه، به الفاظ، فراوان گِله دارد.
ساسان سلیمی (س.س.سکوت)


