معجزه سخن
معجزه سخن (طنز)
☆☆
شبی از طَنز بگفتم به زنم
مگر این مار سیه گیسو نیست؟
پیچ خورده است به دور گردن
پس چرا با دل ما همسو نیست
،،
خال بر چهره گذاری هر شب
زن بی خال دگر هندو نیست
شَکر از تکیه کلامت ریزد
دهنت شِکل دَرِ کندو نیست
،،
ناز خوابیده به چشمت خاتون
چشم ناز مختصِ به آهو نیست
آبدار است لب و لوچه ی تو
سخته باور بکنم کاهو نیست
،،
ان خطی را که نهادی بر چشم
تیغ شمشیر بود ابرو نیست
برق انداخته ای گونه چرا
احتیاجی به تَی و جارو نیست
،،
بر سرت تاج نهم همچو انار
تاج بر سر بنهی نارو نیست
بوسه ای را که بِدی از گُلِ لب
نام آن چیست اگر دارو نیست
،،
یک سفر می برمت تا به شمال
ساحلش دستِ کم از باکو نیست
بر تنت سبز بپوشم از خَز
آنچنان که تن تنباکو نیست
،،
روبرویم منشین تا دم صبح
روبرو هیچ بِه از پهلو نیست
بمَکم خال سیاهت نَمکم
هر کسی خون بمَکد زالو نیست
،،
باز کن قفلِ بغل زیرا که
قفل زیبنده به این بازو نیست
از چه پنهان بکنی در جامه
آنکه گِرد است ولی گِردو نیست
☆☆
همسرم گفت بگو راز دلت
گُل همسر گُلی خودرُو نیست
خرج باید بکنی جان دلم
جای زن کنج قفس پَستو نیست
،،
از سفر گفتی و اسباب سفر
ماجرا ختم به قُل سیروا نیست
روی دیواره ی این برج بلند
خبر از کنگره و بارو نیست
،،
قلبم از سنگ تراشیده خدا
صفت همچو منی بانو نیست
من عصایم کمرم خَم نشود
وسط قابِ عصا زانو نیست
،،
خام حرفای قشنگت نشوم
چشم امید به این سُوسُو نیست
گربه را موش نگیرد مُفتی
گربه را راه به دل راسُو نیست
،،
همه ی آنچه شمردی بر من
نصف اموال فِلان یارو نیست
مَهرم اجرا بگذارم فردا
تا بدانی که زنت هالو نیست
،،
گفتمش تُرش مشو شیرینم
تُرشی از خاصیت لیمو نیست
پنبه از گوش بدر کن جانا
در کفِ دست ببین یک مُو نیست
،،
آب پاکی چو بریزد بر دست
پای را هیچ دگر نیرو نیست
کج نظر کرد به من یعنی که
قایقش هست ولی پارو نیست
،،
چشمکی زد و زدم خنده جواب
گفتمش خنده مگر کادو نیست؟
گفت آری سُخنت معجزه کرد
سخن از شُعبده وجادو نیست
،،
سنگها مُوم شود با یک حرف
عسل ناب تَه کندو نیست
لذت زندگی و خوش بختی
به گرانیِ فلان کادو نیست
☆☆☆


