قالب شعر: چهار پاره
سکه یک پول
=×=×=×=×=
خواب دیدم درختان باغ
ترسناک شده اند چون غول
حمله کرده اند گیاهان به من
شده بودم مرغ چار چَنگول
…
سمت راست حَلپه و کاسنی
سمت چپ چَویل، اوهَندول
پشت سر فلفل و گَزّنه
روبرو خار کنگر و زول
..
بعضیا خنجری در دست
عده ای تبری نهاده بر کول
دسته ای دست برده به کمان
می کنند تفنگ خود را لول
…
دل من بود به فکر فرار
فکر من دائما مشغول
ترس داشتم ز بردن اموال
هر چه داشتم ز طلا و پول
…
لشکر سَلم و تور می آمد
می درید ز عرض و ز طول
فتح میکرد سنگر دل را
خانه خانه سلول به سلول
…
آن یکی تیغ را برداشت
این یکی سوزن و آمپول
هیچ مکثی نمی کردند
بی خیال نقطه و ویرگول
…
گشت آغاز با اجازه مفتی
عملیات محیرالعقول
حمله کردند به جانب من
حمله ای فراتر ز قوم مغول
…
بدنم شده بود خیس عرق
نفسم تنگ چو آدم مسلول
تنم همچو بید می لرزید
رنگ و رو باخته بود گلبول
…
ناگهان ایست داد فرمانده
همه گفتند اطاعت قبول
یکی از آن میان می گفت
بکشید شهردار استانبول
…
اشتباهی گرفته بودند مرا
با یکی از مقامات مسئول
یا شاید هم روح او در من
این چنین کرده بود حُلول
…
خرد وخسته پریدم زخواب
فتاده بودم از کَت و از کُول
هاج واج مانده بودم من
البته شاد و هم شَنگول
…
دو رکعت نماز بجای آوردم
طبق عادت و روال معمول
شکر خدای کردم که نشدم
همچو مسئول سکه یک پول
•••
حاجی اکبری


