قالب شعر: چهار پاره
《 عاقبت کار 》
°°°°°°°
صبح یک روز قشنگ
زیر یک تخته سنگ
خفت یه قلاده پلنگ
تازه برگشته ز جنگ
…
خسته از جور زمان
اوفتاده ز نفس
سعی بسیار نمود
تا نیفتد به قفس
…
توی این دشت بزرگ
بارها رفته شکار
لیک این بار خودش
شد فراری ز شکار
…
میرشکالی ز پی اش
همچنان در تک و تاز
می نشستی به کمین
به نشیب و به فراز
…
عاقبت کار پلنگ
گشت مغلوب قضا
زخمی از تیر فشنگ
کشته درجنگ و نزاع
…
آنچه رفتار کنیم
روز و شب با دگران
روزی هم خود بشویم
مبتلا و نگران
…
گر بخندانی کس
میشوی خندان هم
ورکنیم اخم به هم
در بغل گیریم غم
…
حاجی اکبری


