قالب شعر: شعر نیمایی
عشق من بینهایتیست مطلق:
عشق سر آورده برون
از رگِ جامِ دلم
و صدای نفسِ آزادی
پيچيده بر بامِ دلم
جان من بيدار است
دلم آبادان
دلم اميدوار
بسيار شادان
*
من صدای سبزِ باران را
و نوای سرخِ ايمان را
از در و ديوار دلم میشنوم
و بهاران را در
صورتِ احساسِ خود
سبز میبينم
و صدای چلچلههای چلچراغ باغ را
از بلندای بلندگوی عشق
میشنوم
*
جانِ من آتشِ عشق
جانِ من بسترِ عشق
و سرای سينهام
از صدای سوزشِ آتشِ جان
سخت آذرگون است
بسيار گلگون است
*
جانِ من گرديده است
چشمهی خون
تشنهی عشق و جنون
*
جانِ من شيفته است
آشفته
سرگشته
و دلم
آتشجان است
همه سينه، پرسوز
همه عشق و مستی
من در آيينهی محضِ هستی
و در آن برگهای سبز درخت
عشق را در تسبيح
میبينم؛ میشنوم
و دلم میخواهد:
كه بمانم با عشق
كه بسوزم در عشق
و بسوزم جان را
از فرازِ سوزش و افروزشِ آتشِ آن
و بريزم دل را
بر بلندای پرشور و شرش
تا شوم جاری و روان
در رگِ جان!
*
من دلم میخواهد:
كه شوم جاریِ آن آتشِ سوزانِ نهان
و بيفشانم روان
از برای سبزیِ ايمانم
و به تسبيحِ جان
از تقديسِ ايمان
شعرها سازم
قصّهها پردازم
داستانها خوانم
*
من دلم میخواهد:
تا هميشه،
در تب و تابِ نابِ سوختن و ساختنِ عشقِ جاويدانِ خوشفرجام
جاری باشم
و به تكرار و دوباره
چون ستاره
پاره پاره
كم كم
بسوزم در غم
تا كه خاكسترِ سردِ وجودِ پُردردم
در بسترِ گرمِ سوزشِ سرخِ آتشِ عشق
بماند سپيد
و بماند
تا هميشه
جاويد
***
عشق من
بینهايتیست، مطلق
من دلم میخواهد:
بینهايت نور
بینهايت شادی و شور شوم
زهرا حکیمی بافقی، کتاب راز و نیاز، اصفهان: شهید فهمیده. ۱۳۹۲.

