لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 17 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر
حماسه‌ی احساس (۲)
Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : شاعران اصفهان

قالب تخصصی اشعار : غزل

قالب شعر: مثنوی


به نام آفریدگار احساس و اندیشه

.

بانوی وجودِ من، کوهِ گُلِ رویا را *

جویا شود از: دستی، رستم‌صفت‌و، بُرنا

.

فریادِ دلِ بانو، در کوهِ صفای عشق

پیچیده شود هردم، با شور و نوای عشق

.

در کوه، فرانک را، چون مادرِ خود بینم

رویای فراخی را، همبسترِ خود بینم

.

مانندِ فریدون که: ایمن شده از ضحّاک

ایمن بشوم؛ وقتی، با دل بروم زین خاک

.

زین خاک روم تا آن، سرقلّه‌ی کوهِ مهر

بر بامِ چکادش دل، دیده‌ست شکوهِ مهر

.

آرامشِ احساسم، آن‌جاست؛ که بشْناسم

قدرِ گُلِ ریواسِ این سینه‌ی حسّاسم

.

زهرا حکیمی بافقی، کتاب ترنّم احساس، ص۱۰۱.

 

* بیت ستاره‌دار و‌ نیز بیت بعدی، تلمیح‌گونه‌ای‌ست به:

الف. در افسانه‌های ایرانی «بانوی کوه» صدایی‌ست که به زنی سرگردان نسبت داده می‌شده؛ که در کوهستان پنهان بوده و سوز دل را در گوشه‌ی آوازی به همین نام، بیان می‌کرده است.

ب.‌ همچنین، تمام ابیات فراروی، به این بخش از شاهنامه نیز اشاره دارد:

«ضحّاک (اژدهاک، بیوراسب) از موبدان شنیده بود: سرانجام، فریدون‌نامی او را خواهد کشت؛ همان فریدونی که گاوی به نام برمایه، در حکم دایه‌ی او خواهد بود؛ پس به جستجوی او برآمد و در جهان، آشکار و نهان، او را جست؛ این در حالی بود که هنوز فریدون دیده به هستی نگشوده بود؛ تا این که:

«خجسته فریدون ز مادر بزاد.»

از دیگر سوی، گاو برمایه؛ _همان گاو که: «ز گاوان ورا برترین پایه بود،» از مادر جدا شد._

در همین گیر و دار، دژخیمانِ اژدهاک، «آبتین»، پدر فریدون را کشتند؛ تا مغز سرش را به مارهای بیوراسب بخورانند.

«فرانک» همسر آبتین، از ترس آن که مبادا فرزندش فریدون نیز به سرنوشت شوهر دچار گردد، او را از همان اوان شیرخوارگی، به مرغزاری برد که زیستگاه گاو برمایه بود؛ تا فرزندش در مکانی امن، «از پستان گاوی طاووس‌رنگ»، تغذیه شود؛ بنابر این، از نگهبان مرغزار خواست تا کودکش را برای مدّتی نگهداری نماید و او را از شیر گاو برمایه پرورش دهد.

پس از گذشت سه سال، جستجوی ضحّاک در پی فریدون و گاو برمایه، همچنان ادامه داشت.

فرانک که پیوسته در اندیشه‌ی جان فریدون بود، ترسید که مبادا مخفیگاه فرزندش برملا گردیده؛ بلایی جان او را تهدید بنماید؛ بنابر این، برای نجات فرزند، سراسیمه به مرغزار شتافت و او را از آن‌جا برداشت.

با خود اندیشید: «بهتر است جان شیرین و پاره‌ی پیکرم را به البرزکوه ببرم؛ تا از چنگ دشمنان محفوظ باشد و هیچ‌کس را بـر او دسترس نباشد.»

چون فرانک به البرزکوه برآمد، دریافت که در آن‌جا مردی پارسا، دور از ازدحام خلق روزگار می‌گذراند. فرزند را به آن مرد پرهیزگار سپرد و از او خواهش کرد پدروار مراقبش باشد تا به دور از زحمت ضحّاک، رشد و نمو یابد. آن مرد خداپرست پذیرفت.

ترس فرانک بی‌مورد نبود؛ زیرا، از اتّفاق روزگار، پس از آن که فرزندش را به البرزکوه برد، در مورد گاو برمایه و مرغزار خبرهایی به گوش ضحّاک رسید. ضحّاک به مرغزار آمد و گاو برمایه را کشت؛ امّا، هرچه گشت، نشانی از فریدون نیافت.

فریدون در دامن کوه و در پناه مرد پارسا بالید و بزرگ شد و سرانجام از کوه به دشت آمد و از مادر جویای اصل و نسب خویش گردید. فرانک لحظه لحظه‌ی گذشته‌ی او را برایش گزارش داد. فریدون چون سخنان مادر را شنید، مغزش از ستم‌های ضحّاک به جوش آمد و برآن شد تا به پیکـار با او برخیزد و او را به سزای ستمگری‌هایش برساند.»

منبع: کتاب خانواده در شاهنامه‌ی فردوسی، زهرا حکیمی بافقی، اصفهان: بهچاپ، ۱۳۹۱.

خوانش مهرانگیزتان را سپاس!


آثار دیگر شاعر :

هشدار

بازتاب

عشق…

کژدم

صداقت

جنون

اشعار شاعران