میشود گفت، با صفای جان/ هر کجا از سرور، بنیادیست؟
میشود با هوای دل، حس کرد/ سینه سرشارِ آبِ آزادیست؟
کاش میشد؛ نمیشود؛ امّا،/ وقتی احساسِ جانِ شورشزا
مملو استاز: سرایشِ غمها؛/ بیقرار از: جفای بیدادیست
ظلمِ بیحد، تمامِ دنیا را،/ کرده تاراج و رفته از هر جا
التهابی که میسروده، از:/ حسّ نابی که محوِ فریادیست
از رگِ خوابِ چشمهی رویا،/ رفته نابِ جنونِ ناپیدا
خوابِ شیرینِ عاطفه، هر دم،/ در پیِ پلکهای فرهادیست
رفته از خاطرِ نهان، شادی؛/ نیست در پیکرِ جهان، شادی
نیست در جامِ آسمان، شادی؛/ گرچه رقصِ بهار و خردادیست
رفته آری، چو شورشِ آتش/ از دلِ خاکِ سینهی سرکش
آبِ احساسِ آرزو؛ بیشک/ خانهی دل، چو نقشِ بر بادیست
شورِ رویای این زنِ تنها،/ کاش چونان شقایقی زیبا
سرخ میماند و با تبی گیرا،/ میسرود از: دلی که مردادیست
دفترِ خاطره، کنون دارد،/ مینویسد: دلم جنون دارد
دخترِ عاطفه، اَمردادیست؛/ پس چرا مرده در غمِ شادیست؟
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
جوششِ موجِ تپش، تکرار شد
حسّ مردادِ عطش، تبدار شد
دخترِ احساسِ رویای دلم
از ازل، با مهرِ تو، بیدار شد
من به دنیا آمدم؛ تا بشنوم
گرمیِ مهری که با دل، یار شد
هُرمِ سینه، آتشی شد پُرشرار
سوزشِ نبضِ دلم، بسیار شد
لحظههای گرمِ احساساتِ من
داغتر، از بوسههای یار شد
در انارستانِ داغ بوسهها
سینه از سرخی، چنان گلنار شد
من چرا بیهوده میگویم سخن
وقتی آمالم به روی دار شد؟!
حیف از آن داغی که گفتم، نیست با
سینهای که: سوختو، بیمار شد
آنچه گفتم، جز تبِ رویا نبود
سینه کِی، از عشق، برخوردار شد؟
وقتی از دل مینوشت این سرنوشت
نقطهی دل، خارج از پرگار شد
آرزو بود آنچه از دل گفتهام
حسّ غم، در سینهام، انبار شد
آرزو مانده، به قلبم؛ تا که دوست
بشنود حرفِ دلی که: خوار شد
خارِ غم، در پای قلبم میرود
هرکجا پا مینهم، پُرخار شد
در قمارِ زندگانی شد خُمار
چشمِ احساسی که در ره، تار شد
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)
در غزل دوم، واژهی «یار»، در قافیهی بیت سوم به مفهوم «همراه» و در قافیهی بیت پنجم به معنای «محبوب و معشوق» است.

