چه کسی حالِ مرا با تب و تابی گفته؟
وز رگم شورشِ غمهای گران را رُفته؟
گرچه شایندهی زیباصدفِ رویایم
هیچکس نیست کند دُرّ دلم را سُفته
شعلهزا گشته به جانم تپشِ بغضی سرد
در دلآشوبیِ قلبم، همه دم، غم خفته
گرچه زهرای گلم، دخترکی، احساسیست
و نفَسهای نهانم، شده اَستآلفته،
از تبِ قحطیِ مهری؛ که دمادم، جاریست،
دلکم غزّهترین وضع، شدهستآشفته
زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)

