از عشق تا وحی
میان بیستون حسرت به اشک و آه می ریزم
شبانگاهان درون دل غمی جانگاه می ریزم
به عشق لیلی ومجنون بلرزد گرجهان یکدم
تمام شور آنها را به خلوتگاه می ریزم
اگر یونس اسیرِ بطنِ دریا شد شبِی جانسوز
من آن ایمان راسخ را چراغ راه میریزم
چو یوسف وار گر دنیا بترساند مرا روزی
به ژرفای سیاهی ها فروغ ماه می ریزم
اگر در اوج طغیانها قیام حق کند موسی
غرور تخت فرعون را چو مشتی کاه می ریزم
اگر عیسا نفس باشد دراین عصر پریشانی
شفا را از دم گرمش به زخم راه می ریزم
اگر بر دوش حق باشد صلیبی از جفای خلق
تحمل را چو عیسی در دل آگاه می ریزم
اگر نوحاست کشتی بان ودنیا خسته از طوفان
من آن امید انسان را به لنگر گاه می ریزم
سلیمان گربه باد آموخته آیینِ جهانداری
من آن میزان عدلش را به قلب شاه میریزم
چو ابراهیم باشوری به تسلیم خدا راضی
من آن اخلاص مطلق را به قربانگاه می ریزم
اگر افتاده در آتش خلیل الله ما یک آن
من آن گلزار توحیدش به هر خانقاه می ریزم
لیلا رضاییان


