گفتم که تویی به راز شب بو آگاه
ره توشۀ مرد شاعری در دل راه
من احمد شاملوی این دورانم
در آینه ام تو آیدایی ای ماه
بنشین که برایت غزلی خواهم خواند
با قافیۀ اشک و ردیف تمساح
سبک فدریکو گارسیا مارکزی است
اشک خود من را که درآورده، نگاه
گرمت شده؟ خب لباستو… اوه، نترس
من عاشق آسمانی ات هستم، آه
یک شعر سپید عسلی هم دارم
با دیدن تو سرودم این را ناگاه
این هم که کلاسیک ترین شعر من است
تک بیت بلندی است که سرخ است و سیاه
نُه ماه گذشت و بچه گیج است که واه
چی شد که درآورد سر از زایشگاه

