که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی
به سکوت نارسایم، به صدای گریه بستی
نفسی که بیتو آمد، همه رنگ بیکسی داشت
من اگر به عشق رسیدم، از همان نگاه مستی
دل بیقرار من را، به اشارهای ربودی
چه غریب میتپیدم، چه عجیب دل شکستی
دل من اسیر چشمت، به کمند ناز افتاد
تو همان طلوع دوری، که به خاطرم نشستی
نه صدای رفتنت را، نه دلیل ماندنت را
که به چشم خسته ام تو، همه را ز هم گسستی
اگر از کنار قلبم، گذری شبی دوباره
تو به خواب هم نیایی، چه به روزگار مستی
و هنوز هر تپش را، به تو قرض داده قلبم
که تویی دلیل بودن، که تویی تمام هستی


