(1)
با خودش این گونه نجوا کرد مرد:
«علت عاشق ز علت ها جداست»
بعد لب های خرش را ماچ کرد
(2)
هر زمان بهار می شود
کویر هم
بی قرار می شود
(3)
تجربه کاری است که خر می کند
مرد خردمند از آغاز کار
از خطر البته حذر می کند
(4)
پیچک از خانۀ ما رفته به دیدار پری، دخترک همسایه
من لب باغچه تنها هستم
و چه شیرین و بهاری مستم
(5)
آن دو چیزی که به رنگ سرخ خویش
بد بلایی بر سر خویش آورند
آلبالو و لبان دخترند
(6)
بخت هم چیزی است مثل یک غزال
قسمت سرپنجۀ شیر نر است
او نمی افتد به دست هر شغال
(7)
خود را به بوی مست بهاران سپرده بود
وقتی کنار پنجره آهسته می گریست
آن دختری که گوش به باران سپرده بود

