(1)
هر مشنگ بدون عقل سلیم
گر به سر می گذاشت یک دیهیم
ما همه پادشاه می بودیم
(2)
هست یارو بدون شک یک خر
گر خود او گرسنگی بکشد
تا غذایی دهد به فرد دگر
(3)
هر زمانی بپری داخل چاهی
نیست مسئول درآوردنت از آن
حکمت قدسی و الطاف الهی
(4)
چو کاری را کنی هنگام مستی
بسا که هر زمان هشیار هستی
بپردازی بهایش را دودستی
(5)
هرکه دل در وفای یک زن بست
یا که افسار خر گرفت به دست
هرگز از دردسر نخواهد رست
(6)
کسی که مطلقاً چیزی نداند
به مقدار نیاز خویش داناست
اگر داند چه سان ساکت بماند
(7)
بسا آنان که همچون فیلسوفان
سخن گویند، اما زندگی شان
بُود مانند احمق های نادان

