قالب شعر: چهار پاره
به آن ترانه که کشتند و سوختند و نزیست
که بیند اینک از او هیچ جا نشانی نیست
همیشه تلخ ترین قصه های دنیا را
نه هیچ گوش شنید و نه هیچ چشم گریست
خودش که سوخت، نشان و هویتش هم سوخت
که گفته اند که اصلاً ترانه دیگر کیست
گراز شاخه گلی را به زیر پا له کرد
گراز حرمت گل را نمی شناسد چیست
به کوری همۀ کوررنگ ها فردا
انار سرخ و علف سبز و آسمان آبی است
درخت سبز که این سان غریب گل دادی
میان آتش و خون مثل یک درخت بایست
آن فاجعه ماند تا ابد در یادم
من شاهد واپسین آن رخدادم
با جیغ زنانه ای پریدم از خواب
در درۀ گرگ ها به راه افتادم
در جادۀ سنگلاخ یک بیشۀ کور
همراه صدای جیغ رفتم تا دور
از وحشت مبهمی تنم می لرزید
شب بود و مِهی نمور و ماهی بی نور
آن جا که صدای جیغ خونین تر بود
جایی که هراس مرگ نجواگر بود
ناگاه شناختم که این خش خش چیست
این خرخرِ خندۀ گراز نر بود
مِه از نفس گراز زهرآگین بود
در زوزۀ باد کینه ای چرکین بود
دیدم پری کوچک غمگینی را
با نی لبکی که نغمه اش خونین بود
گلبرگ تنش میان خون پرپر بود
این جیغ و جنون فراتر از باور بود
بی شرم ترین قاتل دنیا آن شب
با سرخ ترین ترانه همبستر بود
چشمان پری خیره نگاهم می کرد
باد آمد و بوی وحشت و شرم آورد
از درد و هراس چشم هایم یخ بست
مِه روی تنم پتوی خیسی گسترد
انگار که خواب مادرش را می دید
آن دم که میان خون و غوغا خوابید
آرام گرفته بود و در برکۀ شب
نیلوفر آبی شد و با خود خندید
این خندۀ آخرین نیلوفر بود
فردا تن او دو مشت خاکستر بود
وقتی دیه اش را به پدر می دادند
پنجاه شتر قیمت این دختر بود
من شاهد نانجیب آن رخدادم
من پست ترین شاعر حزب بادم
دیدم که چگونه یک پری را کشتند
خاموش نگاه کردم و وادادم
بسیار زمان گذشت، اما هر بار
در خواب گراز دیده ام در شب تار
با جیغ پری می پرم از خواب هنوز
هذیان زده خیره می شوم بر دیوار
یک عکس به دیوارۀ این سرداب است
لبخند گراز قاتلی در قاب است
لبخند دهان خونی زالویی
کز خون ترانه هایمان سیراب است
پژواک صدای نی لبک در سر من
با نغمه ای از خون و جنون آبستن
با من به زبان پریان می گوید
برخیز و ترانۀ مرا جیغ بزن

