با دوست نگفتم غم ویران شدنم را
با دوست نگفتم غم ویران شدنم را
ترسم که زند خنده هراسان شدنم را
از حالِ من انگار نفهمید غمِ دل
فرمود چه خوب است غزلخوان شدنم را
دستور که ای مرد، بخوان یک غزلِ ناب
من مات، بخوانم غزلِ آن شدنم را
خواندم غزلی از دل و از عشقِ نهانی
خندید و پسندید خوش الحان شدنم را
پرسید که عاشق شده ای شاعر بُرنا؟
گفتم که بخوان قصهٔ نالان شدنم را
آن آمد و این رفت ،حکایت به سر آمد
او دید به چشمش غمِ بیجان شدنم را
#مجیدکرمی_زرندی


