اشک هایت چشم هایت را چه زیبا کرده اند
هفت دریا عشق را در خویش معنا کرده اند
گونه ها را با گلابی تازه آبی داده اند
چشم ها را با شرابی کهنه شهلا کرده اند
اشک ها شعر تر شورند و با هر چکه ای
نغمه ای مستانه را دزدانه نجوا کرده اند
قصۀ شب زنده داری های عصر غار را
با نوای تازه ای در بوق و کرنا کرده اند
گفته بودی عاشق مردی نخواهی شد، ولی
کرده هایت گفته ها را خوب رسوا کرده اند
گفته ها چون عاقلی بزدل کنار ساحل اند
موج را از توی ویلایی تماشا کرده اند
کرده ها چون عاشقی جاهل، ولی دریادل اند
در شب طوفان شنایی بی محابا کرده اند
زندگی یک لحظه است و خیلی از هشیارها
سال ها این لحظه را امروز و فردا کرده اند
دوستت دارم دو تا واژه ست و دیگر هیچ چیز
این دو را صد مرتبه پایین و بالا کرده اند
پیش خود صد مرتبه صغری و کبری چیده اند
عشق را یغمای صد آیا و اما کرده اند
عشق تک فرزند دلبند دلی دیوانه است
لوح بختش را خدایان مهر و امضا کرده اند
لحظۀ زاییدن این کودک مهتاب رو
تک تک اعضا چه جانفرسا تقلا کرده اند
هرچه شیداتر بسوزی، دلرباتر می شوی
شمع را تاب و تب این راز شیدا کرده اند
میل زیبایی و زایایی و شور زندگی
گل به گل باغ تماشا را شکوفا کرده اند
آرزوهایی یکی از دیگری مستانه تر
در دل ابریشمین کرم غوغا کرده اند
دختری که دست و پای خویش را گم کرده است
شانه های او پر پروانه پیدا کرده اند

