قالب شعر: تک بیت
آنچه موضوع حرف احمق هاست
بحث تغییر وضع آب و هواست
مرد راهب هیچ وقت و هیچ جا
خوش ندارد چیزهای خوب را
از طلا هم که باشه یک دهنه
اسبه رو اسب بهتری نکنه
جیب خالی ز پول یک مفلوک
چهره را پر کند ز چین و چروک
گر فضولی بکند توی هر کار آقا
ای بسا نعل کند جوجۀ غازی را
دو چیز هست که تغییر می کند طبعاً:
یکیش باد زمستان، یکی عقیدۀ زن
لایق یک الاغ گَنده دماغ
یک خرکچی است قلچماق و الاغ
عشق پسران آتش در دستۀ جارویی است
داغ است دمی، اما یک لحظۀ دیگر نیست
وعده های سر خرمن دادن
می شود دلخوشی یک کودن
به جز یک خرخر از خوکی که داری
به چیز دیگری امیدواری؟
او که می خواهد شود یک روزه مردی پولدار
احتمالاً نصفه روزه می رود بالای دار
تو فقط کاری یو بکن قدغن
تا همون کارو دیگران بکنن
کپۀ مرگ خودش را که زنک بگذارد
دست از این ور زدن دائمی اش بردارد
همیشه آدمای خنگ و کودن
ز سوتی های خود خرکیف می شن
حرف های دلفریب و دلپسند
مایۀ دل ضعفۀ احمق شوند
هر جا که شر و شیطنتی در زمانه است
پای کشیش یا که زنی در میانه است
آن الاغی که نیشتر خورده
یورتمه می رود پدرمرده!
نون گندم اگه که لازمۀ زندگیه
آبجو زندگیه، آبجو هرچی بگیه
هر زمان که بچه ساکت ایستاده است
یعنی این که دسته گل به آب داده است
پیش خودش زاغ بر این باور است
جوجۀ او از همه خوشگل تر است
چنانچه آرزوها اسب بودند
گدایان هم سواری می نمودند
بینی هرکه بزرگ است گمانش این است
خلق را ورد زبان بینی این مسکین است
البته بهشت اسکل خر
از برزخ عاقل است خوش تر
بچه ها حرف راست می گویند
با کسانی که خنگ و هالویند
یک اسب خرخرو و یک عیال غرغروی گند
به ریش صاحب بیچارۀ خود بسته می مانند

