دل دیوانه
دل دیوانه ام دیوانه ای دید و به خود لرزید
گمانش این که در دنیا فقط ایشان جنون دارد
صدایش کردم و گفتم:چرا می لرزی ای دل،هان
سزای عاشقی این است وگاهی جوی خون دارد
جهان عاشقی را کم نگیر و ساده و راحت
که این وادی تو را برنامه هایی در کُمون دارد
چه مجنون ها و لیلی ها،به راهِ عشقِ خود رفتند
ز شرم روی معشوقان،شقایق سر نگون دارد
ولی دوران عوض گشته و سرعت جای آرامش
روند عاشقی گویاکنون حالی زبون دارد
در این دوره نیابی مثل عشق خسرو و شیرین
که آن دلدادگی ها جا،به اشعار و متون دارد
دوباره دل به خود لرزید و بر من هم نهیبی زد
بدان من ظرف آن عشقم،که خیزش از درون دارد
نشد این زندگی آصف،دچار سستی و رخوت
از این پس هم نخواهد شد،تحوّل ها فزون دارد
بهمن۱۴۰۳


