دیگر دچارت نیستم
دیدی چه آمد بر سرم،؟! دیگر دچارت نیستم
دیوانه، تا سر حد مرگ و بیقرارت نیستم
فصل خزان عاشقی، هنگامهی نامهربان!
بیمهریات را دیدهام چشم انتظارت نیستم
از درد و اندوه قلم، خون میچکد بر دفترم
یک دل نه صد دل عاشقم، مست و خمارت نیستم
مانند بذر گمشده در خاک تن میکارمت
ریشه بزن در قلب من، سنگِ مزارت نیستم
تا از شکافِ زخمها، بیرون رده دلتنگیام
ناباورانه باورش کردم کنارت نیستم
شب، چون تب از دیوارِ تن، بالا و بالا میرود
این روزها سوز دلی و در جوارت نیستم
بیعطر نابِ یاد تو، سر میرود تابِ غزل
سرریزم از مجنونی اما شرمسارت نیستم
لنگان و لنگان میروی، شهریور بیتاب من
پاییز میآیی و من دیگر دچارت نیستم
#کبری_رحمتی(بیتاب)


