بس که گشتم در پی کاشانهاش
بس که گشتم در پی کاشانهاش
گفته میشد گشته ام دیوانهاش
کس نمیفهمید مقصودم چه بود
مثل مخموری پی میخانهاش
گرچه یارم حال نیکویی نداشت
میسرودم از غم مردانهاش
تیغ خُلقاش را به قلبی میکشید
کو بخواندش شمع و شد پروانهاش
هر کلام از سوی کویش میرسید
چون شرابی بود و دل مستانهاش
چشم خود بر زخم قلبم دوختم
تا مبادا سرکشم پیمانهاش
آتش از دستی به دامانم چکید
کو سپردم قلب را بیعانهاش
روزگاری شاید از چشمان من
خوانده میشد «میشوم ریحانهاش»
شعرهایم را به آتش میکشم
تا رسد عطرم به سوی خانهاش
روزگاری خالقم شاید رساند
گیسوانم را رواق شانهاش
ریحانه عرفانی


