خاتون شعرهای من، دستم به دامنت
ای جانِ من تصدّق چشمان روشنت
چیزی بگو که طاقت رنج سکوت نیست
خنجر زدی به قلب من، با ناز کردنت
هر بار میلِ گفتنِ شعر از تو می کنم
بوی ترانه می وزد از شرجیِ تَنت
پیچیده در معابرِ تاریکِ شهر ما
بوی خوش عصاره ی گلهای سوسنت
هر کس که دیده رویِ تو، دل را به صد امید
آویخته به دامنِ موهایِ توسَنت
در خنده ات نگاهِ من مبهوت شد بر آن
خال سیاهِ کوچکِ مانند ارزنت
تسبیح استخاره ام را با کمال میل
هر بار حلقه می کنم بر دور گردنت
خندید وگفت: وصف من،اندازه ی تو نیست!
با این زبان قاصر و این نطق الکنت
در خلوت شبانه ات، گفتم ندیده ام
سنگین تر از دل شبیهِ سنگ و آهنت
#رضافانی
مرداد ۱۴۰۱


