من بر بزرگسالی انسان نمیرسم
با سرفه ی کلاغ به پایان نمیرسم
آنقدر پای آبله ها بر تنم نشست
دیگر به ساحلِ خوش ایران نمیرسم
اینجا که حال زارِ علیلم کمانه کرد
بر آستان پیرِ جماران نمیرسم
چون رودیام که در دل مرداب مانده است
هرگز به پاگشایی تهران نمیرسم
پیچیدهام به خویش شبیه کلافِ درد
آری به دستهای تو، آسان نمیرسم
در من هزار کوچه ی بن بست مُرده است
بر ماجرای سردِ خیابان نمیرسم
صد ها هزار سال گذشتهست و همچنان
بر پلههای آخرِ درمان نمیرسم
در شوره زار پاپتی بی قرارِ درد
عمری به صحنه سازی باران نمیرسم
از بس که دور ماندهام از عطرِ جمعه ها
حتی به خواب هم به گلستان نمیرسم
من زخمیِ سپاه سکون و سکوتم و
با این جهادِ خسته به میدان نمیرسم
با اینکه دستِ قافیه را کرده ام غزل
بر صفحه های زخمی دیوان نمیرسم
همراه هر کتیبهی ویران در این کویر
بر فهمِ هیچ رهگذر الان نمیرسم


