درون سینه غمی سرد و مبهم آمده است
غمی به وسعت غمهای عالم آمده است
چه شعر سخت نفسگیر درد آلودی!
که با شروع غزل صحبت غم آمده است
شمیم عطرِ تنش شهرِ مکّه را پر کرد
برای غسل شهادت به زمزم آمده است
ستون و سقف دلم مثل بید میلرزد
شبیه زلزله هایی که در بَم آمده است
عجیب روح بزرگی زِ راه می آید
دلیل خلقت حوّا و آدم آمده است
فرشته ای به ندایی بلند گفت از غیب
به سمت مقتل خود ذبح اعظم آمده است
کسی زلاله نپُرسد دلیل داغت چیست؟
به روی زخم دلش داغ، مرهم آمده است
میان معرکه شاهی غریب و بی یاور
که زیر داغِ برادر قَدش خَم آمده است
برای روضه و شیون، حضور تو کافیست
چرا که زلف تو با رَنگ ماتم آمده است
تقدّس تو در این خطّه چیز معلومیست
همینکه نام تو در نقشِ پرچم آمده است
لباس مشکی خود را دوباره می پوشم
چرا که اوّل ماه محرّم آمده است
#رضافانی
خرداد ۱۴۰۱


