دلدارم
اے ڪہ دل بُردی و ڪَفتی ڪہ شدے دلدارم
خبرت هست ڪہ از هر دو جهان بیزارم؟!
من به لبخند تو سوگند! بهم ریختهام
بیتو از خویش گریزان شدهاند افکارم
مستی شهر، همه گردن من افتاده
بس که از دوری تو حال خرابی دارم
شدهای چنگِ فروبرده به خون دلِ من!
بعد تو هیچِ نماند از منِ بیآزارم
از لب مِیزدهات، واژه نچیدم خم شد
پشتِ شب پرسهی تنهاییِ لاڪردارم
داغ رسوایے عشق، خورده بہ پیشانی من
آخر قصہ ے پررنجِ مصیبتوارم
بدتر از زخم زبان، شعله به جانم زده است؟!
نبض چشمانِ پُر از شور و شر اشعارم
کف دست دلِ بیتاب، پُر از خاطره است
هر چه پاشویه کنم، از تب تو سرشارم
زندہ ام باز، پس از اینهمہ بیتابی و درد؟!
غم بی همنفسی ڪشت مرا، دلدارم
#کبری_رحمتی(بیتاب)


