تیر مژگانت
کرده ای از تیر مژگانت دو صد سرباز اجیر
آنچه شانه میزنی زلف است یا تارِ حریر؟
خرمن گیسو رها کردی به روی شانه ها
آن کمانِ اَبروانت دُوخت دلها را به تیر
در جهانِ خود رها بودم ز رنج و غم ولی
با همه آزاده گی گشتم به عشقِ تو اسیر
من از آن روزی که دیدم ،صورتِ چون ماهِ تو
دست از جان شُستم و در عاشقی گشتم شهیر
عشق تو این قلب من را شخم زد با خِیشِ مهر
در زمینِ سنگلاخ دل ، بِرویَد گل کثیر
کلبه ی ویرانهٔ دل را شدی سلطان و من
با تمامِ من منم هایم تو را گشتم وزیر
ای که داری ثروت بسیار با حُسن و جمال
زیرِ پایت را ببین و دست ما را هم بگیر
با خودم وا گویه دارم زیر لب پچ پچ کنان
اندر این حال و هوای گفتگوهای اخیر
دُوش دیدم پیرِ عاشق را ،که دل در بند داشت
گفت در این باره ما را، کاش می گشتی مُشیر
حال که ،کردی جوانی و شدی عاشق بدان
می شوی نخجیر او هر چند باشی مثلِ شیر
#مجیدکرمی_زرندی


