ریشه خواهم زد
ریشه خواهم زد میانِ خاکِ گلدانی که نیست
سبز خواهم شد شبیه برگ ریحانی که نیست
عشق آمد در نگاهی قلب هامان را گرفت
لحظه ای یا در زمانی کمتر از آنی که نیست
بوسه می گیرم من از لبهای خندانی که هست
چای می ریزی برایم توی فنجانی که نیست
در شبی تاریک، روشن کرد زندانِ مرا
چشمهایت مثل آن شمعِ فروزانی که نیست
سر فدای تو، کدامین سر؟ سرِ سرباز تو
جان به قربانت،کدامین جان؟همان جانی که نیست
دست هایم یخ زدند، امّا دلم گرمست با
دود اسپندی، در اسفندِ زمستانی که نیست
خان تو را میخواست،من هم بیشتر میخواستم
عشق معلوم است اصلا چیز پنهانی که نیست
عشق بازی! روز روشن، پیش چشمِ خانِ ده!
کار سختی هست، اصلا کار آسانی که نیست
عشق اینجا دردسر ساز است، باید بگذرم
باز هم سر درد و آب و قرص و لیوانی که نیست
عطر موهای تو را خان از نسیمی بو کشید
من رگم را می زنم با تیغِ برّانی که نیست
ابر هم طاقت ندارد، ماجرا را بشنود
خیس خواهی شد سراپا زیر بارانی که نیست
تو خیالِ خواب خوبی در سحر بودی که من
در بغل می گیرمت با دست لرزانی که نیست
می سپارم خنده هایت را به دست سرنوشت
می رسم وقتی به بن بستِ خیابانی که نیست
تیر خواهم خورد با دستان صیّادی که هست
چنگ خواهم زد به گیسوی پریشانی که نیست
دشنه خواهم خورد،خواهم مُرد،با بغضی غریب
گریه خواهی کرد با آوازِ مرغانی که نیست
قصّه خواهی گفت روزی تو برای دخترت
قصّه ی داش آکل و کاکا و مرجانی که نیست
#رضافانی
#خرداد۱۴۰۵


