روی ماهت را
شبی در کافهی قلبم، نشاندم روی ماهت را
کشیدم در بغل عطرِ هوایِ دلبخواهت را
به تیک و تاکِ ساعتهای دلتنگی، قسم ای عشق!
نشستم بیپشیمانی، ببوسم روی ماهت را
لبِ من، پیشدستی کرد و از چشمانِ تو پرسید:
نمیخواهی بڪَیری در بغل تنها گناهت را؟!
من از شرمِ سوال این دل دیوانه دانستم
ڪہ پس میگیری از دنیایِ من، نور نگاهت را
در آن سرمایِ وهم انگیز بیرحمانه میدیدم
غرورت سر تڪان داده و ڪج ڪردہ ڪلاهت را
تنم خیس است و چشمانم شده لبریز بیتابی
چرا گردن نمیگیری، همین یک اشتباهت را؟!
#کبری_رحمتی(بیتاب)


