در ملغمه ی درد و غم و گریه اسیریم
با هر چه سیاهی ست مراعات نظیریم
برگی به تن لخت خیابان نموریم
پاییزی و آبان زده بر شاخه ی پیریم
ما آینه در آینه درگیر غباریم
هم مسلک تنهایی و هم کیش کویریم
بر میله ی زندان هوس دار کشیدیم
آنقدر اسیریم که از فلسفه سیریم
قطبی ترِ از حال بد ما به جهان هست؟
بگذار در این منطقه ی سرد بمیریم


