آخرین مسافر
در چشمهاش، رایحه ی انتظار بود
او آخرین مسافرِ سوتِ قطار بود
یک چشمِ او به ساعت و یک چشم، خیسِ اشک
ساکی درون دستش و چشم انتظار بود
از راه، من رسیدم و گفتم بمان، نرو !
او خنده کرد، خنده ای که زهرِ مار بود!
لبخندهای زورکی بر گوشه ی لبش
چون آخرین شکوفه ی فصل بهار بود
در چشمهام، چشم او دنبال التماس
چشمانِ بی فروغ من اما خمار بود
********
امروز، طرحِ ماندنِ من، روی میز بود
در رویِ میز او ولی طرحِ فرار بود
من مثل سنگ! پنجره! چیزی شبیه آن
او مثلِ باد، چلچله، مانند سار بود
سوتِ قطار؛ دستِ من یک ساک خاطره
در ایستگاه مانده بودم، او سوار بود…
#رضافانی
#اردیبهشت۱۴۰۳


