ز…………ن
در من زنی به آخر خطش رسیده است
یک زن که با طناب خودش دار میشود
یک زن که در سکوت خودش جیغ میکشد
یک زن که پای ثانیه انکار میشود
من یک دروغ کهنهام از جنس آرزو
یا اسم مستعار پر از حسرتم فقط
در قحطیِ بهانه ی انزاله های گرم
صد قاب عکس خالی و بی صورتم فقط
لعنت به بوی گند عَرق روی پیرهن
لعنت به زوزههای شبی غرق در هوس
من یک پرندهام که در این خانهی خراب
جان میدهم به میلهی فولاد هر قفس
هر شب میان آینه ها جیغ میکشم
از خطّ چشم ریخته بر گونههای زرد
روح مرا به مسلخ تاریک میکشید
دستان بیملاحظهی یک شبیهِ مرد
لعنت به نطفهای که در این گور بیکفن
در بطن من بهانهی زنجیر میشود
فردا دوباره مثل خودم دختری اسیر
در قصه ها زنانگیاش پیر میشود
تُف بر تمام مصلحت ایل و طایفه
تُف بر «بله» که از سر بغض و عذاب بود
در این طویله عشق کجا جای میگرفت؟
سهم من از قمارِ دلی، اضطراب بود
فکر و کتاب، حامی این نَرخدایی است
زن، گوسفند نذریِ روی ملافههاست
هر شب تجاوزیست که مکتوب میشود
دنیای ما تداوم وَهمِ خرافههاست
من سالها میان همین مطبخِ کثیف
در بوی داغ سرخشدن دود میشدم
با هر چروک تازه که بر چهرهام نشست
در زیرِ مُشتهای تو نابود میشدم
سیگار پشت پُک زدنِ بغض و بیکسی
کامم از این تسلسل باطل کباب شد
من زنده زنده روی زمین چال میشدم
وقتی که عشق در دل کوره مذاب شد
ای صاحب حقیقت این خانهی خراب
ای نرّهغولِ خستهی از کار آمده
جمعش کن این جنازهی بو کرده را، برو
روحم از این تَعفّن تو هار آمده
لعنت به خونِ ماه و به این دردِ مستمر
لعنت به این شکاف که نامش زنانگیست
ما بردگانِ چرخهی تولید محنتیم
سهمِ زن از حیات، همین یک دوگانگیست
من خستهام از این همه تکرار مضحکه
از این نقاب مسخرهی همسرِ نجیب
باید که مرگ را بکشم روی نبضِ خویش
تا کی فریب خوردن و تا کی فقط فریب؟
من بغضهای نسل به تاراج رفتهام
من جیغهای خفته در اعماق بالشام
هر شب به جای خواب، خودم را جویدهام
من خستهام از این همه تکرار چالشام
مادر دوباره زنگ زده پشتِ خط، که زن:
«با مردِ خود بساز و فقط خانهدار باش»
من جیغ میزنم به خودم پشتِ این تماس
لعنت به این نصیحت و این جبرِ زنتراش
دکتر سید هادی محمدی



