باور نمی کردم
باور نمی کردم بیاید روزگاری
تو رفته باشی از برم من مانده باشم
تو خواب باشی من بیایم بر مزارت
یٰس و الرّحمن برایت خوانده باشم
دیگر نفس در سینه ام مانند سنگ است
حتّی برای ناله کردن، نا ندارم
بی اختیار از روی ناچاری همان وقت
این شانه های خسته را لرزانده باشم
درد فراقت خانمان سوز است «بابا»
این بار اینگونه خطابت کردم و باز
مانند باران بهاری قطره ی اشک
بر گونه های لاغرم غلتانده باشم
از سازش با دشمنان دین و مردم
حتّی کلامی در خیالاتم نگویم
در قلب رنجوری که دارم تو سینه
یک جو اگر هم معرفت گنجانده باشم
با زور بازو و توکّل دشمنان را
از آمدن در خاک خود مأیوس کردیم
تسلیم و سازش هر دو کاری احمقانه است
وقتی که دشمن را زخاکم رانده باشم
من شیعه آل علی(علیه السلام) هستم بدانید
تایید ظالم در مرام ما گناه است
پس قبل از آنی که از این غمها بمیرم
باید تقاص خون تو اِستانده باشم
هر جا مصاف حق و باطل در جهان است
باید شجاعانه در آن میدان بیایم
چیز بعیدی نیست پاهایم بلرزد
خود را اگر از دشمنان ترسانده باشم
ترسید او، لغزید در این راه آری
رفتار و گفتارش، گواه حرف من است
حالا برای وصف حالش چاره ای نیست
باید ردیف شعر را گردانده باشم !
*
با این همه اشکال و ایرادی که دارد
از میز و منصب دل نخواهد کند قطعاً
جنس نقاب صورتش حتما نفاق است
تا چهره اصلی خود پوشانده باشد
با قاتل تو بر سر یک میز رفتن
مثل خیانت یا شبیه خودفروشی است
جرم خیانت کار سختی نیست وقتی،
ایمان به حق را در دلش خشکانده باشد
آنکه وطن را می فروشد شک ندارم
چون تن فروشان عاقبت شرمنده گردد
هر کس به دشمن رو کند ناچار باید
در لشکر طاغوتیان، درمانده باشد
**
رفتند مردان غیور از بین لشگر
امّا به ما دادند درس استقامت
باید ردیف شعر خود را پس بگیرم
شاید که فردا، من خودم فرمانده باشم
#رضافانی
#مرداد۱۴۰۵


