یوسفم باز، به پیراهن خونین آمد
خبر از مُردنِ فرهاد، به شیرین آمد
دلِ خونینِ مرا، یادِ تو در خود پیچید
لاله ای بود که بر شاخه ی نسرین آمد
از خدا وصل تو را خواسته ام، من هر شب
گفتم این را به خدا پاسخِ آمین آمد
دلِ من در قفسِ سینه به زندان افتاد
همچنان سهره که در پنجه ی شاهین آمد
پاره ای عقل، بشارت به من از او می داد
هم رسولی و کتاب و قَسمِ «تین» آمد
این، خدا بود که با دینِ مبین اش از راه
فارغ از فرقه و هر مسلک و آیین آمد
قطعاً او هست؛ اگر چشم خداجو باشد
او، خداییست که با شکلِ نمادین آمد
علّتِ برکتِ نسلش زِ کسی پرسیدم
نان جویی که در این سفره ی رنگین آمد
وقتِ رفتن شده، باید به خدا برگردیم
ملک الموت به تأیید و به تلقین آمد
اشکِ شوق آمده بر چهره ی من می خندد
این چه سوریست که با هیبت غمگین آمد
ما گداییم، ولی کاهل و بی مقداریم
مژده ی وصل تو هر هفته به تمرین آمد
کاش این جمعه بشیری برساند بر ما
پسر فاطمه و حضرت یاسین آمد
#رضافانی
#مهرماه۱۴۰۴


