تویی که رفتهای،
پیراهنت را هم
با خودت بردهای،
اما عطر بودنت را
میانِ پردهها
جا گذاشتهای؛
و این منم
که ماندهام،
رو به پنجرهای خاموش،
با دامنی آبی،
کنار جای خالی ات
هوا را نفس میکشم
هوا را نفس می کشم
و هر بار
نامت
در سینهام
شکوفه میکند
حتی از دیروز هم بیشتر
از همان روزها
خانهای ساختم
رو به دریا،
انگار میخواستم
دلِ بیقرارم
دیوار داشته باشد؛
با پنجرههایی
که تمامِ شب
چشمبهراهِ آمدنت
باز ماندند.
موهایم را آنقدر شانه کشیدم
که بلندیشان
از ماه گذشت
و از حجمِ تنهاییام
روی شانه های کوچکم
سنگینی کرد
چشمهایم را
آنقدر به هر غریبه ای
در کوچه سپردم
که رسوای محل شدم؛
و هیچکس نفهمید
من
فقط تو را میخواستم.
سالها گذشت.
حالا هر غروب
کنارِ همان پنجره میایستم،
موهای سپیدم را
با دست می کشم کنار
رزِ سرخی به یاد آن روز رفته
در گلدان می گذارم
به آبیِ بی کران خیره می شوم
و آهسته در آن محو میشوم؛
انگار که روحم
در وسعتِ دریا حل میشود
و خاطره هایت
چون صدف های رنگی
در ساحل ذهنم
گاه جمع می شوند
گاه پراكنده
چنان که انگار
همان دریا
نامت را
از لبهایم برمیدارد
و با خود میبرد.


