فریب لبخند
دانی که مرا طاقت بسیار نماندهست
از زمزمهی شوق، دگر بار نماندهست
در چهرهی من گریهی بیدار نشستهست
اشکی ز سر شوق به رخسار نماندهست
چون شمع، تهیگشته دلم در شب خاموش
نوری به دل از آتش و انوار نماندهست
دیریست که افتادهم از خویش به غربت
از خویش نشان، حس دلآزار نماندهست
آن خنده که بر صورتم افتاد، فریب است
لبخند، به این چهرهی تبدار نماندهست
حسن_سهرابی(ساهر)


