چشمانِ تو آن زلزله در کویِ رقیب است
کز ریشه برآرد دل و ایمانِ مرا نیز
با خندهی شیرین تو محشر شده برپا
افروخته بر خرمن و سامانِ مرا نیز
بینام و نشانت نتوان برد دمی را
بنهاد به دفتر، غمِ جانانِ مرا نیز
ای یار! به شوقت همهجا نغمه برآرم
پر کرده به آواز، غزلخوانِ مرا نیز
(ساهر) به هوای تو غزلساز شد آخر
روشن شد از آن چشم، دیوانِ مرا نیز
حسن_سهرابی(ساهر)


