“معتکف”
من ماهی تُنگم ، تو همان وسعت آبی
بی تاب توام، بی تو وجودم چو حبابی
ساقی بده می درد دلم را بده بر باد
هر چند دراین دوره تو هم پشت نقابی
من معتکف خلوت تنهایی خویشم
هر سایه بجز سایه ی تو نقش ِسرابی
راهی که شود ختم تو ای عشق کدام است؟
بی وصل تو این راه شود خانه خرابی
ای آنکه نشستم سرِ سجاده ی عشقت؟
اکنون من و آن رحمت بی حد و حسابی
نسرین بنویس آخر این قصه چه باشد؟
آگاه کند بلکه مرا خطّ و کتابی
#نسرین_حسینی
98/10/5


