گفتم: ای دوست کجا خسته و بیمار شدی
فارغ از من شدی و با دگران یار شدی
من تمام دل خود بر تو سپردم، تو چرا
با همه پاکدلی رفتی و بییار شدی
تو که دلبسته من بودی و گوشت به لبم
دلربای دگری گشتی و مختار شدی
گو در این مهلکه عشق چه کردم که ز من
دل بریدی و رها گشتی و بیزار شدی
در همه عمر که من یار و ظهیر تو شدم
با رقیبان ز چه رو یاور و غمخوار شدی
مشتهر در همه اقطار به پاکی و وفا
پس چگونه تو چنین دشمن احرار شدی
چشم خود را به رخت دوخته بودم شب و روز
زان که در دیده من لولو شهوار شدی
چه زنی طعنه که این بخت من از خواب گذشت
تو که با من به سر ناز و به آزار شدی
«قدح» از دوری دیدار تو دیوانه شده
دیده بگشای و به من گوی که بیدار شدی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


