دائم از عطرِ خوشِ مشکِ ختن میگویی
وقتی از زلف پر از چین و شکن میگویی
حُسن موهای پریشان شده ی یوسف را
به زلیخای سراپرده ی تَن میگویی
از زبان بدنت شعر و غزل میجوشد
عشوه میریزی و با رقص بدن میگویی
لطف پنهان شده در قامت موزونت را
با نوای دل مرغان چمن میگویی
راز لبهای عقیقی که پُر از افسون است
با دل خون شده چون سنگ یَمن میگویی
قرن ها رفته من از دوری تو جان دادم
تو هنوز از کفن و بندِ کفن میگویی!؟
آن سیه مو چو گِره از سرِ زلفش وا کرد
پس چرا از پَرِ دودی ی زغن میگویی!؟
درد بیچاره که هم وزن غزل میگویم
ناله ای خُفته که هم شکل سخن میگویی
مرحبا بر تو که در سینه سکونت داری
آفرین برتو که از حبّ وطن میگویی
بین ما فاصله از قعر زمین تا ماه است!
آخرین حرف حسابی که به من میگویی
#رضافانی
اردیبهشت ۱۴۰۱


