چشمهایم تا به چشمانی سیاه افتاده بود
یک جهان معنی در آن نیمه نگاه افتاده بود
مثل باران بهار از خاطرم غم را زدود
اشک هایی که ز چشمانم به راه افتاده بود
آن زمانی که لبم مشتاق لبهای تو شد،
آتشی در جانم از شوق گناه افتاده بود
خاطرم آشفته شد، مانند موهای سرم،
ازهمان روزی که محبوبم به چاه افتاده بود
برق چشمان تو وقتی آسمان را قبضه کرد،
صوفی از حیرت میان خانقاه افتاده بود
همچو یونس در میان خفتگان قوم خویش،
قرعه بر نام من این بار اشتباه افتاده بود
هرچه گشتم در زمین پیدا نکردم عاقبت،
سوزن بختم که در انبار کاه افتاده بود
چیست تعبیر شما از خوابِ وحشتناک من؟
ردّ چنگال پلنگی روی ماه افتاده بود
#رضافانی
۴ آبان ۱۴۰۰


