شمال زیبایی ات
بر شانهٔ این جنگل، گیسوی مه است پیدا
موجی به دلِ ساحل، سر میزند از دریا
باران که زند نغمه، بر سقفِ شبِ سبزت
گوهر چکد از ابرت، بر پیکرِ این پهنا
از سینهٔ آن صخره، سیمینرگی آویزد
رقصِ خوشِ آبشارش، افتاده به پای ما
طوفانِ طراوت را، آورده به دامانش
چون مستیِ فروردین، بنشسته در این صحرا
پیچیده به عطرِ نم، نجوای نسیمِ صبح
روشنگرِ این بستان، صد آینه در هرجا
از پیچ و خمِ جاده، تا اوجِ سرِ کوهت
سرسبزیِ بیحدت، کردهست دلم شیدا
همپای تو میچسبد، راهی شدنِ باران
زیباتر از این صحنه، چشمانِ تو شد با ما
در وصفِ شمالِ تو، هوش از دل و جان رفته
نقشی ز بهشت آمد، در شعرِ «امین» زیبا


