شبی که
نفسجان!
شبی که دست وپا گم کرده بودم
غم بیسر پناهی را سرودم
به استعمارِ چشمانت درآمد
تمام سرزمینهای وجودم
سر زخم دلِ مشروطهخواهم
تفنگ آوردم و آتش گشودم
شمیم اشکهای روی کاغذ
پریشان قلم بود و…نبودم
رهاتر از سرِ موی زلیخا
اگر پیراهنی، پاره نمودم
اسیر یوسف و بیتاب عشقم
به ذکر خیر دل، مشغول بودم
#کبری_رحمتی(بیتاب)


