گرفتم بین دستانم، سَرِ زلف کمندش را
سحرگاهی که بوسیدم،دهان مثل قندش را
طلوعِ صبح بعد امّا،خبر در شهر می پیچید
اگر قانع نمی کردم،لبِ مشکل پسندش را
مزیّن کرده شالش را به انواع گل و ریحان
شب عید است وپوشیده گلستان هلندش را
فراموشم نمی گردد که اَخم تندِ ابرویش
به من یادآوری کرده،سفارش ها و پندش را
ازآنجایی که می پوشد زِ چشمم گیسوانش را
نوازش می کنم گاهی،سَر و یالِ سمندش را
به دامِ تیز مژگانش، سفارش می کنم دائم
که با غیرت نگه دارد،دو چشمان لوندش را
به درگاه خداوندم،نیایش می کنم هر شب
زِ چشم بد نگه دارد، قَدِ بالا بلندش را
#رضافانی
خرداد 1401


