درمان خنده
لبخندِ تو میبارد، بر وسعتِ ویرانی
در چشمِ تو میرقصد، شورِ شبِ بارانی
از پرتوِ رخسارت، شب غرقِ درخشش شد
با جلوهی لبخندت، دل یافته سامانی
گل میشکفد هر سو، از خندهی شیرینت
آنجا که تو میآیی، با چهرهی خندانی
در همهمه و آشوب، آرامشِ جاویدی
در تلخیِ این دوران، شهدِ خوشِ درمانی
با خندهی شیرینت، غم رنگ ببازد زود
ای روشنیِ مطلق، در ظلمتِ پنهانی
در لحظهی بیداری، با شوقِ تو میخندم
تا با تو بهسر گردد، این هستیِ انسانی
در سایهی لبخندت، آرام گرفته دل
شادیِ «امین» آمد، در فصلِ پریشانی


