نه حظی بردم از عمرم،نه کیفم کوک دنیا شد
به هر سویی که رو کردم نصیبم رنجِ تنها شد
به هر سویی دویدم تا که فردایی شود پیدا
در آخر مقصدم امروزِ دیروزینِ فردا شد
خدا را در دل سجاده می جستم ولی دیدم
که شیخِ سجده داران خود،خدای سجده ما شد
برای لقمه نانی،جای درگاه خداوندی
تمام قامتم پیش کسان تا فرش،دولا شد
به دنبال جوانی تا سر از پیری درآوردم
نصیب من فقط یک حسرت افتاده از پا شد
قلم را دست یاری دادم و از دل سخن گفتم
که بنویسد مرا اما قلم هم خوار و رسوا شد
کنار مردمی اندیشه ام،بی یار و یاور بود
چو رفتم دفتر اندیشه دیروز من وا شد
مثال کاروان،دنبال معنا گشتنم بودم
ولی آن هم لب گوری غریب و تار، معنا شد


