کبوتر
یک کبوتر آمد ؛
تا مرا دید ، پرید ؛
کاش می شد فهمید :
زندگی ، ترسِ مسیر است ؟
و ترسیدنِ از پایان نیست ؟
باز یک لحظه کبوتر آمد ؛
باز هم زود پرید ؛
ناشناسی پرسید :
زندگی
خواستنِ در دلِ ترسیدن هاست؟
من از او پرسیدم :
زندگی هر چه که هست
زود باید که پرید ؟
رهگذر می خندید .
( شهریار جعفری منصور )


