آشنا
شاعری بود
دلش می خواست
گاهی ، بدود تا تهِ دشت
برود تا سرِ کوه ؛
روی تنهاییِ خود
نقشِ یک مرغ کشید ؛
بعد ، از حالتِ سنگ
چیزهایی فهمید ؛
آشنا شد ، آخر
با همان مرغِ هوا
قریه هایی را دید ؛
با طنینی از اوج
رفت تا خانه ی دوست .
( شهریار جعفری منصور )


آشنا
شاعری بود
دلش می خواست
گاهی ، بدود تا تهِ دشت
برود تا سرِ کوه ؛
روی تنهاییِ خود
نقشِ یک مرغ کشید ؛
بعد ، از حالتِ سنگ
چیزهایی فهمید ؛
آشنا شد ، آخر
با همان مرغِ هوا
قریه هایی را دید ؛
با طنینی از اوج
رفت تا خانه ی دوست .
( شهریار جعفری منصور )