خون مرا کشید و رگ خسته را ندید
این جای زخمهای دهن بسته را ندید
خونابه های هر رگ در خون نشسته را
برد و نگاه پیکری دلبسته را ندید
جان مرا فشرد به جوبار زندگی
ته مانده های این نفس خسته را ندید
بی آنکه درد این غزلم را دوا کند
جانم گرفت و بیت ز غم جَسته را ندید
عشقش میان جان و دلم بود و لحظه ای
این عشق جاودانه و پیوسته را ندید


