ظاهری آرام و در باطن هجوم باد سرد
درد آمد در تمام تار و پودم ریشه کرد
دشت تنهایی من بی لاله و بی نسترن
روی آیینه به روی قلب من یک لایه گرد
پیکرم روی گسل با لرزه های بی امان
کشور جانم در آماج حضور یک نبرد
خون گرم آفتابی می دود در جان من
عشق مرهم میشود آهسته در کوران درد
می تپد قلب و امیدی زنده در من میشود
قلب تا آرام من این کولی ویرانه گرد


